تبلیغات
در مسیر بیداری - سخنی از دل ققنوس
 
در مسیر بیداری
وارد شو و چیزی به من بیاموز. حتی یك كلمه!
درباره وبلاگ


به نام آنكه حق است همیشه

خدمت شما عزیزان سلام عرض میكنم.
این وبلاگ صرفآ برای اطلاع رسانی است.آنچه را مفید میدانم به شما میگویم و خواهش میكنم هرچه میدانید به ما بگویید حتی یك كلمه!

به امید آن حقیقتی كه جهانیان چشم به انتظارش هستند.

مدیر وبلاگ : مدیریت سایت
مطالب اخیر
برچسبها
امروز نوشته ای مرا به دل رجوع داد.
پس خواستم سکوتم را بشکنم وکمی از دل بگویم.
دل چیست؟ دل چیزیست تک و منحصر به فرد. دل تنها چیز با ارزشی است که شکسته اش بیشتر می ارزد.
دل ....
بسیار با ارزش است.
همان چیزیست که من مدت هاست در صندوقچه ای نفوذ ناپذیر پنهانش کردم ولی قدرت زیادش گاهی اوقات آن صندوقچه را نفوذ پذیر میکند.
دل های قوی مهارش سخت تر است.
آنهایی که دلهای ضعیف دارند دارای دوستان زیادی هستند چرا که به آسانی دلشان را به هرکسی میدهند .
ولی آنهایی که دلهای قدرتمندی دارند دوستان خیلی کمی دارند چرا که صندوق دلشان را به هرکسی حتی نشان نمی دهند چه برسد دلشان را .
این شعر یادم آمد
ای دل اگر عشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

ولی من قلبم بسیار قوی است . و برای مهارش مجبور شدم آنرا در چند صندوقچه فولادی حبس کنم . گاهی اوقات که به آن نیاز پیدا میکنم تا درهای صندوقچه ها را باز میکنم دیگر فرصت از دست رفته و چیزی جز ندامت برایم نمی ماند.
برخی فکر میکنند من دل ندارم  ای کاش همینطور بود.
میخواستم رازی را فاش کنم ولی ممکن است فاش شدن این راز با نابودی خودم گره بخورد پس تا گوشی مطمئن و قلبی شکسته پیدا نکنم بهتر است این راز ، راز بماند.
روزی فکر میکردم هیچ دلبستگی ای به هیچ چیز و هیچ کسی ندارم ولی همین که به خودم آمدم دیدم غفلت کرده بودم و قلبم را به حراج گذاشته بودم و هر رهگذری دستی به آن میکشید و پس از ستایش بدون خداحافظی میرفت . با خودم گفتم یعنی دلم اینقدر بی ارزش شده؟
پس آنرا که دیگر جلای سابق را نداشت از زمین برداشتم و با اشک شورم جلایش دادم .
در صندوقچه ای گذاشتم و اطرافش را با اشکم پر کردم که مبادا فاسد شود.
از وقتی که در صندوقچه را بستم دیگر اشکم هم نمی آید گویی این دو برای هم ساخته شده اند .
یادش بخیر روزی وقتی به خودم آمدم دیدم چهار ستون بدنم میلرزند و اشکم چون باران بهاری از چشمانم جاری است . تا اشک را حس کردم با خودم گفتم باز حواسم نبود و دلم از زندانش بیرون آمد . ولی این بار نمی توانستم از دلم بگذرم زیرا که تاوان سختی دیدم و درسی گرفتم که تا آخر عمر هرگز فراموش نمی کنم.  پس این بار با اندک رمقی که در وجودم مانده بود دلم را در صندوقچه ی ندامت گذاشتم و آن را نیز در صندوقچه ی صبر و آن را نیز در صندوق عقل و این را هم با اکراه در صندوق بیخیالی قرار دادم.
پس چون بعد از آن خواستم سراغ دلم روم تا به صندوق بیخیالی خوردم بیخیال شدم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 14 مرداد 1392 07:07 بعد از ظهر
سلام جناب علیزاده.منظورم این بودکه نمی دون شما میتونید جواب نظرهاتون رودرصورت خصوصی بودند بخونید یانه. راستی جواب سوالتون.به نظرمن آدم ها دوجر حرف دارند.دسته ی اول اون حرف هایی هستش که حتی اگه ده هزاربار هم باخودت مرورشون بکنی بازم ازشون چیز یاد میگیری این حرف ها روبهشون میگیم گل.
دسته ی دوم اون سری حرف هایی هستند که وقتی گوش میکنیشون یه گوشت باید درباشه اون یکی دروازه.حرف هایی که حتی ارزش یکبارگوش کردن روهم ندارند.به این دسته میگیم پوچ.
حالایه سوالبه نظر شما حرفای وب من گل هستن یا پوچ؟
به امید ظهور حق.التماس دعا.موفق باشید.
یاحق.
چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:12 بعد از ظهر
امیدوارم دل تان پر از رد پای خدا باشد..............
علیرضا علیزادهسلام.
ممنون از لطف شما.
ببخشید من سعی کردم به وبلاگ شما بیام و پیام بذارم ولی یا آدرسی که گذاشتید برام مشکل داره یا سرویس بلاگفا!
چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:09 بعد از ظهر
سلام..............
نماز روزه هاتون قبول............
تو این روزا و شبای مقدس دعا فراموش نشه.........
ممنون.
علیرضا علیزادهسلام.
قبول حق باشه.
ما بیشتر به دعای شما عزیزان محتاجیم.
بازم منو ببخشید که نمیشه بیام وبلاگتون.
شرمنده ام نمیتونم حالتون رو بپرسم.
آرزویم موفقیت و سربلندی شماست.
خدانگهدار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی