تبلیغات
در مسیر بیداری - مطالب تیر 1392
 
در مسیر بیداری
وارد شو و چیزی به من بیاموز. حتی یك كلمه!
درباره وبلاگ


به نام آنكه حق است همیشه

خدمت شما عزیزان سلام عرض میكنم.
این وبلاگ صرفآ برای اطلاع رسانی است.آنچه را مفید میدانم به شما میگویم و خواهش میكنم هرچه میدانید به ما بگویید حتی یك كلمه!

به امید آن حقیقتی كه جهانیان چشم به انتظارش هستند.

مدیر وبلاگ : مدیریت سایت
مطالب اخیر
برچسبها



نام کتاب: کابالا و پایان تاریخش
نویسنده: مرتضی رضوی
تعداد صفحات: 605
فرمت کتاب: PDF
زبان کتاب: فارسی

توضیحات:
درباره کابالا مطالب و مقالات زیادی نوشته اند، برخی از انها در حد تحقیق علمی و برخی دیگر در سطح گزارشات و نوشته های ژورنالیستی است که همگی مقید و از نیازمندی های امروز هستند. با بررسی موضوع، احساس کردم یک خلائی در کارشان هست؛ تا جائی که من بررسی کردم مشخص است کخ بخشی از موضوع ناگفته مانده و کسی از آن بحث نکرده است، بخشی بسیار ضروری و از پایه های اصلی پایه کابالیسم است و آن عبارت است از: کابالا به هر صورت پای در معنویت دارد و سر و کارش با دین و ادیان است و خود یک دین است و در مقابل ادیان و چون تاریخ ادیان در ماهیت تاریخ تحلیلی از علوم مرسوم آکادمیک نیست و در این باره هر چه هست تاریخ توصیفی است لذا نوشته ها و مقالات درباره کابالا از این بخش مهم و اساسی ای که باید در نظر می گرفتند، بازمانده اند.



نوع مطلب : بیداری اندیشه اسلامی، 
برچسب ها : دانلود کتاب کابالا و پایان تاریخش،
لینک های مرتبط :
نظرات ()



نام کتاب: کابالا و پایان تاریخش
نویسنده: مرتضی رضوی
تعداد صفحات: 605
فرمت کتاب: PDF
زبان کتاب: فارسی

توضیحات:
درباره کابالا مطالب و مقالات زیادی نوشته اند، برخی از انها در حد تحقیق علمی و برخی دیگر در سطح گزارشات و نوشته های ژورنالیستی است که همگی مقید و از نیازمندی های امروز هستند. با بررسی موضوع، احساس کردم یک خلائی در کارشان هست؛ تا جائی که من بررسی کردم مشخص است کخ بخشی از موضوع ناگفته مانده و کسی از آن بحث نکرده است، بخشی بسیار ضروری و از پایه های اصلی پایه کابالیسم است و آن عبارت است از: کابالا به هر صورت پای در معنویت دارد و سر و کارش با دین و ادیان است و خود یک دین است و در مقابل ادیان و چون تاریخ ادیان در ماهیت تاریخ تحلیلی از علوم مرسوم آکادمیک نیست و در این باره هر چه هست تاریخ توصیفی است لذا نوشته ها و مقالات درباره کابالا از این بخش مهم و اساسی ای که باید در نظر می گرفتند، بازمانده اند.



نوع مطلب :
برچسب ها : دانلود کتاب کابالا و پایان تاریخش،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
امروز نوشته ای مرا به دل رجوع داد.
پس خواستم سکوتم را بشکنم وکمی از دل بگویم.
دل چیست؟ دل چیزیست تک و منحصر به فرد. دل تنها چیز با ارزشی است که شکسته اش بیشتر می ارزد.
دل ....
بسیار با ارزش است.
همان چیزیست که من مدت هاست در صندوقچه ای نفوذ ناپذیر پنهانش کردم ولی قدرت زیادش گاهی اوقات آن صندوقچه را نفوذ پذیر میکند.
دل های قوی مهارش سخت تر است.
آنهایی که دلهای ضعیف دارند دارای دوستان زیادی هستند چرا که به آسانی دلشان را به هرکسی میدهند .
ولی آنهایی که دلهای قدرتمندی دارند دوستان خیلی کمی دارند چرا که صندوق دلشان را به هرکسی حتی نشان نمی دهند چه برسد دلشان را .
این شعر یادم آمد
ای دل اگر عشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

ولی من قلبم بسیار قوی است . و برای مهارش مجبور شدم آنرا در چند صندوقچه فولادی حبس کنم . گاهی اوقات که به آن نیاز پیدا میکنم تا درهای صندوقچه ها را باز میکنم دیگر فرصت از دست رفته و چیزی جز ندامت برایم نمی ماند.
برخی فکر میکنند من دل ندارم  ای کاش همینطور بود.
میخواستم رازی را فاش کنم ولی ممکن است فاش شدن این راز با نابودی خودم گره بخورد پس تا گوشی مطمئن و قلبی شکسته پیدا نکنم بهتر است این راز ، راز بماند.
روزی فکر میکردم هیچ دلبستگی ای به هیچ چیز و هیچ کسی ندارم ولی همین که به خودم آمدم دیدم غفلت کرده بودم و قلبم را به حراج گذاشته بودم و هر رهگذری دستی به آن میکشید و پس از ستایش بدون خداحافظی میرفت . با خودم گفتم یعنی دلم اینقدر بی ارزش شده؟
پس آنرا که دیگر جلای سابق را نداشت از زمین برداشتم و با اشک شورم جلایش دادم .
در صندوقچه ای گذاشتم و اطرافش را با اشکم پر کردم که مبادا فاسد شود.
از وقتی که در صندوقچه را بستم دیگر اشکم هم نمی آید گویی این دو برای هم ساخته شده اند .
یادش بخیر روزی وقتی به خودم آمدم دیدم چهار ستون بدنم میلرزند و اشکم چون باران بهاری از چشمانم جاری است . تا اشک را حس کردم با خودم گفتم باز حواسم نبود و دلم از زندانش بیرون آمد . ولی این بار نمی توانستم از دلم بگذرم زیرا که تاوان سختی دیدم و درسی گرفتم که تا آخر عمر هرگز فراموش نمی کنم.  پس این بار با اندک رمقی که در وجودم مانده بود دلم را در صندوقچه ی ندامت گذاشتم و آن را نیز در صندوقچه ی صبر و آن را نیز در صندوق عقل و این را هم با اکراه در صندوق بیخیالی قرار دادم.
پس چون بعد از آن خواستم سراغ دلم روم تا به صندوق بیخیالی خوردم بیخیال شدم .





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
امروز نوشته ای مرا به دل رجوع داد.
پس خواستم سکوتم را بشکنم وکمی از دل بگویم.
دل چیست؟ دل چیزیست تک و منحصر به فرد. دل تنها چیز با ارزشی است که شکسته اش بیشتر می ارزد.
دل ....
بسیار با ارزش است.
همان چیزیست که من مدت هاست در صندوقچه ای نفوذ ناپذیر پنهانش کردم ولی قدرت زیادش گاهی اوقات آن صندوقچه را نفوذ پذیر میکند.
دل های قوی مهارش سخت تر است.
آنهایی که دلهای ضعیف دارند دارای دوستان زیادی هستند چرا که به آسانی دلشان را به هرکسی میدهند .
ولی آنهایی که دلهای قدرتمندی دارند دوستان خیلی کمی دارند چرا که صندوق دلشان را به هرکسی حتی نشان نمی دهند چه برسد دلشان را .
این شعر یادم آمد
ای دل اگر عشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

ولی من قلبم بسیار قوی است . و برای مهارش مجبور شدم آنرا در چند صندوقچه فولادی حبس کنم . گاهی اوقات که به آن نیاز پیدا میکنم تا درهای صندوقچه ها را باز میکنم دیگر فرصت از دست رفته و چیزی جز ندامت برایم نمی ماند.
برخی فکر میکنند من دل ندارم  ای کاش همینطور بود.
میخواستم رازی را فاش کنم ولی ممکن است فاش شدن این راز با نابودی خودم گره بخورد پس تا گوشی مطمئن و قلبی شکسته پیدا نکنم بهتر است این راز ، راز بماند.
روزی فکر میکردم هیچ دلبستگی ای به هیچ چیز و هیچ کسی ندارم ولی همین که به خودم آمدم دیدم غفلت کرده بودم و قلبم را به حراج گذاشته بودم و هر رهگذری دستی به آن میکشید و پس از ستایش بدون خداحافظی میرفت . با خودم گفتم یعنی دلم اینقدر بی ارزش شده؟
پس آنرا که دیگر جلای سابق را نداشت از زمین برداشتم و با اشک شورم جلایش دادم .
در صندوقچه ای گذاشتم و اطرافش را با اشکم پر کردم که مبادا فاسد شود.
از وقتی که در صندوقچه را بستم دیگر اشکم هم نمی آید گویی این دو برای هم ساخته شده اند .
یادش بخیر روزی وقتی به خودم آمدم دیدم چهار ستون بدنم میلرزند و اشکم چون باران بهاری از چشمانم جاری است . تا اشک را حس کردم با خودم گفتم باز حواسم نبود و دلم از زندانش بیرون آمد . ولی این بار نمی توانستم از دلم بگذرم زیرا که تاوان سختی دیدم و درسی گرفتم که تا آخر عمر هرگز فراموش نمی کنم.  پس این بار با اندک رمقی که در وجودم مانده بود دلم را در صندوقچه ی ندامت گذاشتم و آن را نیز در صندوقچه ی صبر و آن را نیز در صندوق عقل و این را هم با اکراه در صندوق بیخیالی قرار دادم.
پس چون بعد از آن خواستم سراغ دلم روم تا به صندوق بیخیالی خوردم بیخیال شدم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی